امروز
هستی بود و زمزمه ای؛لب بود و نيايشی؛«من» بود و «تو»يی؛نماز بود و محرابی...
(1) مينا
تالار گفتمان
اخبار ایران
گالری عکس
تفریحات اینترنتی
آمار بازديدها:
بازديد هاي امروز : 4 بازديد هاي ديروز : 2 بازديد هاي این ماه : 54 كل مطالب : 1 كل بازديد ها : 232 ايجاد صفحه : 0.203125 ثانیه
�چت باکس
RSS
چهارشنبه، 23 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی روی ترا
کاشکی میدیدم.
شانه بالا زدنت را
-بی قید
و تکان دادن دستت که
-مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
-عجب!عاقبت مرد؟
-افسوس!
-کاشکی میدیدم!
من به خود میگویم
((چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟))
حمید مصدق
Powered By IRANBLOG